#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_292
دست مى كشد روى صورت او و زمزمه مى كند
-خانوم !....مادر! .. دل پسرت تنگ شده !
به چشمهاى هميشه شوخ و شنگ پدرش نگاه مى كند كه همواره با محبت و تحسين به دنبال مادرش بود ....انگار كه اولين بار ست او را مى بيند.
نگاهش مى چرخد و مى رسد به عكسى از هانيه ،نشسته در كنارش ،سر سفره عقد.، با صورتى ظريف و بيضى شكل و چشمانى درشت و به رنگ زمرد....با وجود لبخندى كه به لب داشت ،به طور حتم ان چهره يك عروس در روز عروسى نمى توانست باشد.
به نظر مى رسيد نگاهش از وراى دوربين به نقطه اى در دوردست خيره شده..
ان زمان هر كارى مى كرد تا خاطره اون روز را براى هانيه شيرين تر كند
به تصوير خودش نگاه مى كند،مردى كه روزى به طور غير منطقى و ديوانه وار عاشق شده بود.
عكس ديگر ،متعلق ست به عكسى سه نفرى از خودش و هانيه و نريمان!
اهى مى كشد
"نريمان"
البوم را مى بندد
كى مى توانست اين دردها را التيام ببخشد!؟
سرش را به پشتى صندلى راكى اش تكيه مى دهد
ارزو مى كند در مورد دخترى كه دل پسرش را برده ،بيشتر بداند.
romangram.com | @romangram_com