#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_291
با غصه به صورت نامدار خيره مى شود ،هيچوقت تحمل درد كشيدن او را نداشته ...ردِ نگاهش را مى گيرد ..
نگاهى كه روى صورت مادر، ثابت شده ...
-خدا رحمت كنه خانوم رو ،اگر زنده بود ،اقا نريمان به خودش اجازه غلط اضافى نمى داد!
لبخندى به صورت خسته و نگران مهرانه مى زند
-برو بخواب مهرانه ،من خوبم ....روح خانوم به اندازه خودش قدرت داره ...خاطرت جمع ،نميذاره اقا نريمان غلط اضافى بكنه...
بحث كردن با نامدار فايده اى ندارد ،مهرانه اين و از زمانى كه پسر بچه اى ده دوازده ساله بود ،فهميده بود .همان زمان كه متوجه ترس و وحشت مهرانه از روح شده بود و گاهى سربسرش مى گذاشت.
-من تو اتاقم ،كارى داشتين ،صدام كنين.
در استانه در مكثى مى كند...
-در ضمن من ديگه از روح نمى ترسم!
صداى لرزانش ،فقط براى لحظه اى لبخند نامدار را پررنگ مى كند.
دوباره به صورت زن و مردى نگاه مى كند كه هر كدام در گوشه اى ،ساكت و با چهره در هم ايستاده بودند.پيدا بود كه از ان وصلت راضى نيستند
به چشمهاى مادرش نگاه مى كند ،زنى كه هميشه نگاهش مطمءن و تابناك بود،با وجود انكه پا به سن گذاشته بود ،هر كسى كه براى بار اول او را ميديد ،مى ايستاد و محو تماشاى اقتدار او مى شد .
اون روز ،توى ان عكس ،نگاهش فروغ هميشگى را نداشت.
romangram.com | @romangram_com