#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_290
صدای صحبت کردن ِ کوتاه او را می شنود که درخواست آمبولانس می کند ....از اينكه در این شرايط سخت و متلاطم تنها نيست ،احساس آرامش مى كند.
***
آن شب نمى تواند بخوابد.
مشكلات متعددى كه در برابرش خودنمايى مى كند و اين ميان، تصوير هانيه ... بودنش...
نيمه هاى شب ،مهرانه او را در كتابخانه ،سرگرم تماشاى البوم عكس ها پيدا مى كند.
تقه اى به در مى زند و وارد مى شود
-اقا!؟..شما كه هنوز بيدارين..حالتون خوب نيست؟؟ درد دارين؟؟؟
حالش خوب نيست ، درد هم دارد....اما علت بى خوابيش تنها از زخمها و دردهاى جسميش نيست...
-خوبم مهرانه...تو چرا نخوابيدى؟
اين سوال را در حالى مى كند كه نگاهش روى تصاوير درون البوم ،خيره مانده....تصاويرى كه در سال شصت و يك گرفته شده بودند.
تعداد كسانى كه به جشن عروسى انها دعوت شده بودند ،از سى نفر ت*ج*ا*و*ز نمى كردند.
اقوام خودش كه هر كدام در گوشه اى از دنيا زندگى مى كردند و تنها در هنگام عزا و عروسى دور هم جمع مى شدند .،و البته در مورد ازدواج انها ،اين امكان هم وجود نداشت .خانوم ترجيح داده بود بى سرو صدا جشنى مختصر برگزار كنند.
صداى قدمهاى اهسته و لنگ زنان پيرِ زن مهربان و همراه هميشگى اش ،تفكراتش را بهم مى ريزد..
-شما به اين روز باشى و من بخوابم ! خدا ذليل كنه باعث و بانيش رو ....نگذره ازش كه از پر قنداق پى دردسر بود !
romangram.com | @romangram_com