#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_287


اين شهر رفاقتى با بيگانه ندارد. در روزگارى كه سرمايه داران كهنه اش با يك خبر تلفنى ورشكست شده و با يك خبر ميليونر مى شوند، جايى براى عرض اندام تازه واردين وجود ندارد.

و منهتن، بخشى از نقاط پنجگانه ی اين شهر، با داشتن آسمانخراشهاى سر به فلك كشيده ، نگين درخشانى ست كه چون نبض در قلب اين شهر مى زند.

در طبقه ی فوقانى يكى از همين آسمانخراشها، مردى كه روزگارى لبخند شوخ و ملايمى بر لب داشت، متفكر ايستاده و به هواى بارانى خيره شده. لبخندى كه اين روزها به ندرت بر لب مى آورد و بيشتر شبيه پوزخندى عاريه اى و مصنوعى شده.

از قبل در انتظار آن روز و نتيجه دادگاه، نگران بوده و آن روز با ديدن نگاه خيس و گريزان هانيه نگرانى اش بیشتر هم شده.

- ظاهراً وكلاش اطلاعات بسيار دقيقى از پيچ و خمهاى قوانين فدرال و قوانين ايالتى دارن.

مكثى مى كند.

- متاسفانه حكم مسدود شدن حساب بانكى تون صادر شده.

با ترس زير نگاه صامت وخيره ی او ادامه مى دهد:

- در خواستى هم براى ممنوع المعامله شدنتون ارسال كرده.

- نتيجه...؟!

- فعلاً هيچى ....ما داريم همه ی...

- شكايت من به كجا رسيد ؟!

نگاهش را مى دزدد. جرات آنرا ندارد كه بگويد هنوز مراحل اوليه اش را هم طى نكرده.


romangram.com | @romangram_com