#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_285


نگاه مو شكافانه اش در پى يافتن جواب است.

-هيچى؟!

از ديدن آن همه رمز و راز و تعجيل براى رفتن، به فكر فرو رفته.

يك ماه ِ گذشته ،هر روز با نگرانى بابت پسرش دست و پنجه نرم كرده و حالا بايد نگران رفتن شتابزده ی هانيه باشد.

- هانيه .....اتفاقى افتاده ؟!

- نه... يعنى ...

در صندليش صاف مى نشيند

-.فكر مى كنم به كسى علاقه پيدا كرده.

متحير و ناباور اخم مى كند.

"در اين مدت كم؟!"

- خب ؟!... كى هست؟!

- بايد برم ... نبايد بيشتر از اين پيش بره ... مى ترسم دير شه.

احساس مى كند دست نامدار از دور دستش رها مى شود. سرش را بلند مى كند . تعجب در تك تك خطوط صورتش هويداست.


romangram.com | @romangram_com