#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_284

به سمت آينه بر مى گردد و مشغول شانه زدن موهايش مى شود.

دليلى براى خوددارى بيشتر نمى بيند.

- شما به مامان احتياج ندارى ... همونطور كه قبلاً هم مهرانه و بقيه احتياجاتت رو برطرف كردن، اينبار هم مى كنن.

چشمهاى خاكسترى و سرد خود را از داخل آينه به اميرعلى مى دوزد.

- منظورم غذا نيست!

و لبخند تمسخر آميزى مى زند كه باعث سرخ شدن صورت هانيه مى شود.

هانيه، دلخور لب تاپ را به سمت خودش بر مى گرداند.

- امير على ديگه بسه..تمومش كن!

ارتباط را قطع مى كند و بلافاصله بغضش سر باز مى كند.

دستهاى نامدار از حركت باز مى ماند. به سمتش مى رود و دستش را در دست مى گيرد.

- چى شده؟! دلت نمى خواد اينجا باشى ؟؟؟

جوابى ندارد.

- دلت براى اميرعلى تنگ شده ؟!.... چى شده هانى؟!

- چيز مهمى نيست.

romangram.com | @romangram_com