#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_283
- میای... تا اپريل هم بايد بمونى.
هانيه خودش را سرگرم خوردن صبحانه نشان مى دهد. روزى كه با او ازدواج مى كرد ، فكر كرده بود بدليل علاقه اى كه نامدار بهش دارد ،هميشه تسليم نظرات و خواسته هاى او خواهد شد..
ولى مواقعى پيش مى آمد كه با وجود تمام اصرار ها ، با خونسردى تمام فقط به او نگاه مى كرد. اين بار هم يكى از آن موارد است.
نامدار به آرامى در حاليكه گره كراواتش را محكم مى كند مى گويد:
- متاسفانه امكان نداره... دليلى نمى بينم كه مادرت اونجا بياد؛ اونهم انقدر طولانى مدت.
يكه خوردن امير على را مى بيند.
- چرا؟!!
- به دليل اينكه تو به قدر كافى تجربه ی زندگى در اونجا رو ندارى ... و من هم اجازه نمى دم مادرت مدت طولانى از من دور باشه.
- مسافرت سال پيش مامان با عمه بيشتر از يكماه طول كشيد.
- اشتباه كردم ... ديگه هم تكرارش نمى كنم!
- اما...
نامدار صبورانه تكرار مى كند:
- نه ... چند بار برات توضيح دادم ... اينجا خونه ی ماست ... من اينجام ... مادرت هم همينجا مى مونه. بعلاوه اينكه من به وجود مادرت اينجا احتياج دارم.
romangram.com | @romangram_com