#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_282
با قدمهايى آرام به سمتش مى رود . دست دراز مى كند و تسبيح را از زمين برمی دارد.
سعى مى كند عليرغم تلاطم درونيش ،آرامش ظاهرى خود را حفظ كند كه آنهم زير نگاه خيره ی نامدار غير ممكن است.
تسبيح را روى ميز آرايش هانيه قرار مى دهد. صورتش بى حركت است و عضلات آن سفت و كشيده.
- صبحانه حاضره.
سوالى نمى پرسد. عقب گرد مى كند و از اتاق خارج مى شود.
درگيرى كارى و ذهنى كه با نريمان پيدا كرده ، مجالى براى دقت در امور ديگر نمى گذارد. سخت منزوى شده و درباره ی هيچ موضوعى صحبت نمى كند.
كِى صحبت كرده ؟!.... حتى يكبار هم در مورد مشكلاتش با كسى حرفى نزده و در بدترين شرايط از كسى تقاضاى كمك نكرده.
سه شبانه روز است كه هانيه به طور م*س*تقيم و غير م*س*تقيم ، موضوع سفرش را مطرح كرده. از هر چيزى، دستاويز ساخته و تنها جوابى كه شنيده، يك "نه" قاطعانه بوده.
از اينكه قبل از مشورت با او، به اميرعلى قول داده ، خودش را سرزنش مى كند.
در تعجب است كه چطور همه آشنايان و دوستان نامدار، او را منطقى ترين، در همه امور مى دانند و در هر مشكلى با او مشورت مى كنند.
با وجود كارهاى زيادى كه دارد ، باز هم گذراندن ماههاى طولانى و سرد زم*س*تان در نيويورك كسالت آور است ،به خصوص كه اميرعلى هم نيست. و با تعريفهايى كه مى كند، بى قرارترش كرده.
***
-مامان ... پس مياى ديگه ... قول دادى.
اميرعلى مى بايست از قيافه سرد و بى روح نامدار بفهمد، ولى از فرط هيجان، متوجه او نمى شود و با خوشحالى ادامه مى دهد:
romangram.com | @romangram_com