#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_281


یادش نمی آید مثل همیشه، بهش گفته دوستش دارد؟ جواب شنیده "منم دوستت دارم" یا نه؟

سرش درد گرفته... باید فکر کند... باید اول بغضش را خالی کند، بعد فکر کند.

***منهتن/ پاییز 1391

ايران، كشورى كه قريب به بيست و پنج سال قبل از آن بيرون آمد، بدون نگاه كردن به عقب، از آن دور شد و بعد از آن، حتى برنگشت، و نگاهى به آن نينداخت ولى كوچكترين جزييات آنرا در حافظه نگه داشته.

اينكه بيشتر دلش مى خواهد امير على را ببيند يا ايران ... يا ايران خانوم... یا...

سوالى كه با لجاجت از پاسخ به آن طفره مى رود.

قبول اينكه حتى حالا هم اميدهاى خود را از دست نداده و تسليم نشده ، واقعيتى ست كه در عين شيرينى، طعم زهر مى دهد.

خاطرات تلخ و شيرينى كه به سالها پيش و قبل از جنگ تعلق داشت ، صد باره به ذهنش هجوم آورده اند.

دانه هاى تسبيح را با نوك انگشتانش لمس مى كند ... مى بويد ...مى ب*و*سد.

قطرات اشك از چشمانش سرازير مى شود. هرگز واقعيت اينكه تهران را به نيويورك ترجيح مى دهد ، براى نامدار يا امير على فاش نكرده.

- هانيه؟

تسبيح از دستش رها مى شود و با صدا بر روى كف پوش پاركت مى افتد.

در اتاق خواب باز است و نامدار در ميان آن ايستاده. قطرات اشك ، ديدش را تار كرده ، باعث شده نتواند صورتش را خوب ببيند.


romangram.com | @romangram_com