#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_280
- اگر بیای، غیر از اینکه پیش من هستی، نازنین رو هم می بینی...
از برق نگاه امیرعلی، وحشت می کند. با چشمهای نامدار مو نمی زند وقتی او و پسر تازه به دنیا آمده شان را در آ*غ*و*ش گرفت و گفت "خانوم تویی! چه اسمی دوست داری برای پسرمون انتخاب کنی؟"
از سرش گذشت "آخ... امیرعلی..."
و زمزمه کرد "نمی دونم".
زمزمه می کند: نمی دونم... نمی دونم پسرم...
باز هم شادی و هم غم، در دلش می نشیند.
- باشه... ولی الان بیشتر از قبل به بودنت نیاز دارم مامان.
سینه اش می سوزد. گریه کند بهتر می شود یا داد بزند؟!
فقط می خواهد به اتاقش پناه ببرد تا چشم م*س*تخدمها به حال و روزش نیفتد.
- با پدرت صحبت می کنم...
ته دل امیرعلی، امید جرقه می زند.
- اوکی... منتظرم.
سر تکان می دهد.
- حالا برو بخواب مامانم.
romangram.com | @romangram_com