#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_279


- ولی مامان... نازنین خیلی فرق می کنه...

لبخند، دوباره ناخودآگاه می نشیند روی لبهاش.

- تنها شباهتش با اِیمی، موهای سیاهشه!... هر چند... نازنین همیشه پیش من حجاب داره.

طبیعی ست! نوه ی ایران خانوم و دختر ِ امیرعلی ست...

دختر ِ امیرعلی... نازنین؟!

دست می گذارد روی گلوش. احساس خفگی می کند. احساس خفگی از حسرت.

نمی تواند بنشیند و شاهد گره خوردن ِ دل ِ پسرش با دختر ِ کسی شود که سالها به دنبالش بوده و حالا ازش فرار می کند.

امیرعلی و دخترش نباید- به هیچ عنوان نباید- بیش از یک خاطره باشند... نه حالا که بعد از سی سال، فهمیده سهم ِ زن دیگری شده.

صداش می لرزد؛ از ترس... نگرانی... و حماقت و حسرت ِ سی ساله اش.

- عزیزم... تو که دیگه یه پسر بیست ساله نیستی... بهتره عاقلانه رفتار کنی و تصمیم بگیری...

امیرعلی آرام می خندد.

- نگران نباش مامان! آبروی چند ساله تو پیش خانواده ی دوستت نمی برم!

باید فکر کند... باید راهی پیدا کند... باید امیرعلی را برگرداند تا دیر نشده.


romangram.com | @romangram_com