#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_278

و در لحظه، مغزش مشغول بررسی می شود. شاید دختر کیومرث...

- خودش رو نه... ولی خانواده ش رو چرا...

بهناز را در سفر ِ سال گذشته، در پارسی دیده... پس او نیست.

امیرعلی اجازه ی فکر کردن بیشتر نمی دهد.

- نوه ی ایران خانوم...

چشمهاش جمع می شود. نوه ی ایران خانوم؟ امیررضا که فقط یک پسر دارد... یعنی یکی از دو دختر ِ... امیرعلی؟!

خشکش می زند. تیره ی پشتش می لرزد.

پسرش، از دختر کسی خوشش آمده که سی سال پیش...

- اسمش نازنینه...

به لبخند ِ سبک ِ نشسته روی لبهای پسرش خیره می ماند.

- با همه ی دخترایی که تا حالا دیدم، فرق می کنه.

این جمله هم تکراریست!

- درباره ی اون دوست دختر ِ دورگه ت هم این حرفو می زدی!

متعجب می شود از لحن ِ جدی و اخم ِ ناگهانی ِ مادرش.

romangram.com | @romangram_com