#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_277
- پس با مامان حرف بزن عزیزم.
دست می کشد به پشت موها و گردنش. از آن وقتهاست که رگ و ریشه ی ایرانی ش، خودنمایی می کند! نگاهش روی گیلاس نیمه خورده و زیر سیگاری و موبایل می چرخد و در نهایت، روی صورت منتظر مادر، ثابت می شود.
- با یه دختر آشنا شدم... ازش خوشم اومده...
دقیق تر این است که تا وسط ِ برفها، خوشش آمده بود؛ بعد از آن، شده لیدی... شده مای لاو...
لبهای به هم فشرده ی هانیه، کش می آیند.
شبیه این جمله را نه سال قبل هم از پسرش شنیده.
هنوز، صورت آن دختر ِ با نمک ِ ایندین را خوب به خاطر دارد. گفت با دختری در دانشگاه آشنا شده و ازش خوشش آمده... نامدار مخالفت کرد. هانیه طرف پسرش را گرفت. نامدار براش شرط و شروط سخت گذاشت. چند ماه، محدود و کنترل شده، مراقبشان بود... به یک سال نکشید که آمد و گفت "برک آپ کردیم".
اما آن زمان، بیست سال داشت و حالا، نزدیک سی سالش است.
- چه دختر خوش شانسی!
امیرعلی لبخند نیمداری می زند.
- غریبه نیست!
ابروهاش بالا می رود.
- می شناسمش؟!
romangram.com | @romangram_com