#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_276

نگران، انگشتها را در هم گره می زند.

- امیرعلی... مامان... چیه؟... حالت خوب نیست؟!

لبخند بی رنگی می زند.

- خوبم... فقط...

دلواپسی، از نگاه ِ سبزش سرریز می شود با همان "فقط..."

- فقط چی؟!

لبخندش، پوزخند می شود به حال ِ خودش.

- اگر اینجا بودی، راحت تر باهات حرف می زدم.

- از چی؟!

- از فکرم... حسم... دوری، نمی تونم...

کمی به دوربین نزدیک می شود.

- امیرم! مامان، مامانه... چه کنارت باشه، چه دور ازت...

راست می گوید... حتا اگر نتواند ن*و*ا*ز*ش آرام دستهای او را روی موهاش حس کند، مامان، همان آشنای همیشگی ست.

سری تکان می دهد.

romangram.com | @romangram_com