#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_275
اینجا هم برف باریده... سرد شده... ولی آن بالا... توچال... همان جایی که بلاها سر ِ دلش نازل شده. ولی در سینه اش، نه برفی هست، نه سرمایی...انگار هنوز دو تا دست دور گردنش گره خورده و صورتی توی سینه اش پنهان شده... گرم است... جایی روی سینه اش گرم است.
- آره... قراره بازم بباره.
- اینجا خبری نیست... فقط سرما باعث شده آلودگی هوا بیشتر بشه.
- تو که زیاد توی شهر نمی ری... آلودگی، آلرژیتو بیشتر می کنه... مواظب باش.
سر تکان می دهد.
- هستم!
مکث می کند.
- مامان!
هانیه هم با مکث جواب می دهد.
- جانم؟
لعنت به این دل ِ تنگ که امشب بازیش گرفته.
- دلم می خواد اینجا بودی.
این حرف ِ هر بار ِ اوست... ولی امشب، نگاه ِ پسرش دل دل می زند... حواسش هم هست و هم نیست.
romangram.com | @romangram_com