#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_274
دلش برگشته به کودکی... هوای آ*غ*و*ش مادر را کرده و ن*و*ا*ز*ش موهاش.
چه بلایی سرش آمده؟!
- امیرعلی؟!... تصویرت خیلی تاریکه... صدا میاد؟!
می گوید: سلام... صبر کن چراغو روشن کنم مامان.
تصویرش روشن می شود. موهای به هم ریخته و رکابی مشکی ِ امیرعلی را که می بیند، دوباره می پرسد:
- خوابیده بودی پسرم؟ بیدارت کردم؟!
دست می کشد به موهاش تا مرتب شوند.
- نه... بیدار بودم... خوبی؟
سر تکان می دهد.
- خوبم عزیزم... خوبم و دلتنگ.
سه روز قبل با هم صحبت کرده اند. ولی سه روز قبل، این بلا سرش نیامده بود یا اگر آمده بود، به این شدت نبود!
چشمهاش نگران شده.
- چیزی شده امیرم؟! نکنه مریض شدی؟ اونجا هم هوا سرد شده؟ اینجا که برف سنگینی باریده.
- برف؟
romangram.com | @romangram_com