#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_273


با آهنگ زمزمه می کند: لیدی...

می شود با او ر*ق*صید؟! می شود غرق شد توی سیاهی ِ چشمهاش؟... می شود کنار گوشش زمزمه کرد " آم سو لاست این یور لاو"؟!

پوزخند می زند.

- لیدی...

چه بلایی سرش آمده که این گرما و خوشی خیال رفتن ندارد؟!

صدای آلارم لپ تاپ بلند می شود. حتما باز هم جسی ست. دو ساعت قبل، حالش را پرسیده و چند تا عکس از اولین برف سنگین نیویورک گذاشته.

سر بلند می کند.

هانیه نوشته: حالت خوبه پسرم؟ دلتنگتم.

آخ... دلتنگ است... او هم دلتنگ است... دلتنگ ِ اقیانوس ِ نگاه مادرش... و شب ِ چشمهای تازه واردی که انگار با دلش قرار گذاشته تا قرارش را بگیرد.

می نشیند. نشانگر ماوس را با سرانگشت می برد روی نام مادرش و تماس می گیرد.

سیگار را خاموش می کند و صدای آهنگ را می بندد.

تصویر هانیه می آید.

- خواب بودی مامانم؟


romangram.com | @romangram_com