#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_265


كولاك شديد و باد تكانشان مى دهد... درون جعبه اى با ديواره نازك آهنى، ميان زمين و هوا معلق شدند ، جرات بازگو كردن يا نشان دادن ترسش را ندارد

بى نگاه ،حواسش مى رود سمت امير على و موزيك ملايمى كه از موبايلش پخش مى شود

سعى مى كند ذهنش را به سمت ديگرى سوق بدهد ،نهال هميشه میگوید "سعى كن به چيزاى خوب فكر كنى"

چشمهاش را مى بندد و به موسيقى گوش مى سپارد

صداى گرم و ارام امير على به همراه خواننده ،در قفسه كوچك طنين انداز و ارام بخشه

سعى مى كند از ميان كلماتى كه مى شنود، به مفهوم آنها پى ببرد ...."ليدى" بارز ترين آنهاست.

با صداى تقه اى كه از بالاى سرشان مى آيد و به دنبال آن نورى كه فضا را كامل روشن كرده ، آهسته پلكهايش را باز مى كند ....لبخندى گوشه ی لبهای امير على ست كه مفهوم آن را نمى فهمد .

امير على مى خواهد كمكش كند.....با اطمينان از اينكه نهال و امير عطا را مى بيند ،اخمهاش توی هم مى رود....خودش را آهسته به سمت در مى كشد .

در باز مى شود و امير على همراه با اشاره ی دست، محترمانه مى گويد:

- بفرماييد!

پا که بيرون مى گذارد، با چهره ی خندان نهال و امير عطا روبرو مى شود ....از دستشان عصبانى ست .....از دست خودش و دستپاچگى اش عصبانى تر .

امير على توضيح مى دهد كه پاش آسيب ديده ...با كمك نهال به ماشين مى رسند .در را باز مى كند و بعد از آنكه پا درون ماشين مى گذارد، براى خالى كردن دق و دلى اش، در را طورى محكم پشت سرش مى بندد كه از صداى آن، خودش هم از جا مى پرد .

تمام طول مسير را سكوت مى كند ....چشمهاش را مى بندد و به اتفاقهاى آن روز فكر مى كند .


romangram.com | @romangram_com