#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_266
با توقف ماشين مى فهمد كه به محل سكونت امير على رسيده اند ....به همان حالت مى ماند ....روى دوباره نگاه كردن به او را ندارد.
امیرعلی، آهسته از عطا و بعد هم نهال خداخافظى مى كند ،مكثى مى كند و از ماشين خارج مى شود.
***- به چى زل زدى ؟؟؟
- هيچى!
- پاشو خودتو جمع كن ....زخم شمشير كه نخوردى ،اينطورى ولو شدى....دو ساعته دارم پاتو ماساژ ميدم .
- درد ميكنه.
- پس يالا تعريف كن !
- ديوونه .....مطمئن شدم هيچى تو اون كله ات نيست ....همينطورى منو ول كردين به امون خدا و رفتين؟؟؟
- به امون بنده خدا...؟!
- خيلى خرى !!نمى دونى چطورى دوبار جلوى اون پسره خوردم زمين!
-نه!!!!چه جالب ....تعريف كن ،بايد خيلى خنده دار باشه!
چپ چپ نگاهش مى كند.
- دفعه اول كه خوردم به يه يارو و پام پيچ خورد.....بار دوم هم كه چوبه شكست و با صورت اومدم زمين.
نهال ريز مى خندد.
romangram.com | @romangram_com