#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_264
فكر شكوه و ترس از گ*ن*ا*ه كمرنگ مى شود ...نازنين لجوج خودنمايى مى كند
-متاسفم شازده ! هر كارى مى كنم نمى شه ،يعنى اصلاً امكان نداره ...پرفسور خيلى منطقى و مهربونه!!
امير على از زير چشم نگاهش مى كند ،خوشحال از فرصت پيش امده ،سر بسرش مى گذارد
-پس با اين حساب جذب تفاوتها شده اين اقاى پرفسور .....چقدر دلم مى خواد از نزديك ببينمشون..
چشمهاى خاكستريش يك دور كامل روى صورت نازنين مى چرخند و در اخر ،ثابت شده روى شالش با شيطنت ،زير لب زمزمه مى كند
-.هر چند ،حق با توءِ ....من كشفِ زنده هاى باند پيچى شده را به مرده ها ،ترجيه مى دم..
"خوشش اومده؟؟!"ذهنش دوباره شروع به فعاليت مى كند ،حرفهاى شكوه توى سرش رژه مى روند
"ل*ذ*ت گ*ن*ا*ه " ...گرماى آ*غ*و*ش امير على را با گرماى اتش جهنم مقايسه مى كند...ترس تمام وجودش را گرفته
هيجان زده و عصبانى از لبخند عجيبى كه روى لبهاى امير على جا خوش كرده ،با مشت به سينه اش مى زند
-من و بزار زمين !!!حاضرم بميرم ،تن به اين خفت ندم..
معنى جمله اخر را نمى فهمدحواسش پرت شده ...پاش روى تكه سنگى مى رود و ليز مى خورد ....نزديك است با هم سقوط كنند.
نازنین، جيغ خفه اى مى كشد .....انقدر امير على را محكم گرفته كه صورتش به سينه او چسبيده و نا اميدانه دستهاش را بدور شانه هاى پهن او حلقه مى كند ..
وقتى چشم باز مى كند كه توی كابين هستند.
نگاهى به بيرون مى اندازد.
romangram.com | @romangram_com