#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_263


شگفت زده و در كمال ناباورى چشمهايش را باز مى كند و به او خيره مى شود.

- معلوم هست دارين چيكار مى كنين ؟؟؟؟منو بذارين زمين ........مگه اينجا كويته ؟؟؟

امير على توجهى به شلوغ بازيهاش نمى كند. تمام تمركزش روى مسيرى ست كه بايد تا تله كابين بروند....آهسته و محكم قدم بر مى دارد.

انقدر به امير على نزديك است كه صورتش با صورت او تنها چند سانتى متر فاصله دارد ....صداى نفسهايش را مى شنود.

تصوير شكوه و نگاه مواخذه كننده اش ،لرزش تنش را بيشتر مى كند

درد پايش را فراموش مى كند ....ناباور سرش را تكان مى دهد ......قادر به هضم شرايط موجود نيست.

التماس مى كند:

- منو بذارين زمين ....تو رو خدا .......زشته ....يكى مى بينه

تهديد مى كند:

- اگه همين الان نذاريم پايين، انقدر جيغ مى كشم همه بريزن سرت !

نگاه عاقل اندر سفيهى بهش مى كند.

- چشماتو ببند ،فكر كن من امداد گرم .....براى ارامش بيشتر ،ميتونى تصور كنى پرفسورم...

مودب و با احساس!


romangram.com | @romangram_com