#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_262

به سختى از جا بلند مى شود.

تكه چوبى بهش مى دهد تا از آن به عنوان تكيه گاه استفاده كند .....

اميرعلى مراقب است و با تعجب نگاهش مى كند كه با چه تقلايى سعى در راه رفتن دارد....يك پاش را بالا نگه داشته و با دادن وزن بدنش روى يك پا و تكه چوب راه مى رود.

برف شروع شده و هر لحظه شديدتر مى شود....با سرعتى كه نازنین راه مى آيد ،مطمئن نیست به موقع برسند.

هنوز ده قدم بر نداشته اند كه تكه چوب خشك شده مى شكند و اينبار با صورت زمين مى خورد.

ترس از ماندن در كولاك و درد پا، توانش را گرفته ....سعى مى كند بنشيند. دستهايش را حائل صورت مى كند.

صداى آهسته و آميخته با نگرانى اميرعلى را از كنارش مى شنود.

- نازنین ...خوبى؟....ببينمت؟!!!

نه مى تواند نگاهش كند و نه مى تواند حرف بزند...فقط سرش را با غصه و درد تكان مى دهد...از اينكه در چنين وضعيتى گير كرده خجالت مى كشد ،....صداش بغض دارد.

- ديگه نمى تونم.....فكر كنم بهتره بگين امیر هر جور شده بياد ....يا امداد...

در حاليكه تكه ی شكسته ی چوب را به نرمى و آهستگى از ميان انگشتهاش بيرون مى كشد، زمزمه مى كند

- راه ديگه اى هم وجود داره!

بدون اينكه دستش را از روى صورتش بردارد منتظر مى ماند.

ناگهان از زمين بلند مى شود

romangram.com | @romangram_com