#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_261


- فكر كنم پام ضرب ديده ....ميشه برين پايين ..بگين امير بياد؟

بلافاصله از جاش بلند مى شود ...قدم اول را برنداشته، يادش مى افتد تا ايستگاه يك فاصله ی زيادى ست و معلوم نيست امير عطا ،كجاى مسير باشد.....نگاهى به آسمان مى اندازد ...ابرهاى سياه و متراكم ،خبر از شروع برف سنگين مى دهند...

با دودلى مى پرسد:

- مى خواى من كمكت كنم؟؟؟

آهسته سرش را به چپ و راست تكان مى دهد.

نفس كلافه اى مى كشد ....دستهايش را از دو طرف به كمر مى زند .....با محيط نا آشناست ،با آدمها هم.

از رهگذرى كه رد مى شود راهنمايى مى خواهد.

- برف رو قله شروع شده ....تا نيم ساعت ديگه ،چشم چشمو نمى بينه ...موندنتون اينجا خيلى خطرناكه.

نگاهى به وضعيت نازنین مى اندازد.

- سريعتر برسونش به تله كابين تا اونم تعطيل نكردن.

- مى تونى تا تله كابين راه بياى؟؟؟

درد دارد ولى مى گويد:

- ميام!


romangram.com | @romangram_com