#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_260
يكى به زور دست روى پاهاش مى گذارد ،ديگرى دست كمكش را پس مى زند...فرقى هم نمى كند هر دو به يك چشم او را دیده اند: "دختر باز و ه*ر*ز*ه"
ديگر حتى به پشت سرش هم نگاه نمى كند. با جديت مشغول پايين رفتن مى شود.
مه رقيقى پايين آمده و ديدش را كم مى كند ،سرعت قدمهاش را كم مى كند،در همين حين صداى هق هق فرو خورده اى را از پشت سرش مى شنود....سر بر مى گرداند......نازنین نشسته ....مچ يك پاش را محكم در دست گرفته و گريه مى كند.
- نازنین !!!....هى ......چى شده ؟چرا گريه مى كنى؟؟.....نكنه به خاطر حرفهاى اون دختره ست؟؟؟؟؟؟
به شدت گريه اش افزوده مى شود.
روى زمين كنارش مى نشيند.
- از من ناراحتى ؟؟؟؟.....متاسفم ....باور كن من نمى خواستم اينطورى بشه ....مى دونم از من بدت مياد ..قول....
- من به خاطر اون گريه نمى كنم.
زمانيكه به چشمان درشت و سياهش خيره مى شود ،ناگهان متوجه مى شود كه گريه اش به بد خلقى ها ربطى ندارد.
نمى تواند نگاهش را بگيرد ....در عمق چشمهاش ،نيرويى او را به طرف خودش مى كشاند.
نازنین سرش را بر مى گرداند ،نمى داند راجع به چى صحبت مى كردند.
نگاهى به صفحه ی موبايلش مى اندازد .....كلافه دوباره توى جيبش قرار مى دهد.
- لعنتى آنتن نمى ده.
نفس عميقى مى كشد ....
romangram.com | @romangram_com