#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_26

عالیه خانوم دمپایی هاش را خرت خرت روی موزائیکها می کشید. ایران خانوم فقط پای راستش روی زمین صدای ایجاد می کرد ولی امیرعلی،... فقط صدای برخورد نرم کفشهاش باعث میشد بفهمد نزدیک می شود.

بر خلاف انتظارش، رد نشد به طرف در برود.

ایستاد کنار شیر آب.

باز دلش لرزید. کمی سر بلند کرد.

امیرعلی با کمی فاصله نشست. هانیه تازه متوجه کتری بزرگی که در دست داشت شد.

سعی کرد بی توجه، به کارش ادامه دهد.

- دستات قرمز شده از سردی ِ آب.

همانطور خیره به بشقاب با لکه ی نارنجی ِ استامبولی و دلی که تند تند می زد، فکر می کرد اولین بار است اینطور خودمانی با او صحبت می کند.

- برات آب داغ آوردم... بذار بریزم توی تشت، دستتو تو این آب یخ نبری.

جرات به خرج داد، سر بلند کرد.

نگاهش به بشقاب و دست هانیه بود.

کمی عقب رفت و امیرعلی آب داغ را توی تشت خالی کرد.

بخار ِ مطبوعش از همان فاصله هم به دستش خورد و لبخند نشست روی لبش.

- بذار یه کمم توی این قابلمه بریزم، زودتر خیس بخوره.

romangram.com | @romangram_com