#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_258
محيط رستوران هم خلوت شده. ترجيح مى دهد همانجا بنشیند ومنتظر بماند.
به اميد اينكه نهال هر جا باشد ،بيايد.
امير على موزيك مورد علاقه اش را پيدا مى كند ، هندزفرى را درون گوشش مى گذارد كه چشمش به نازنین مى افتد.
به سمت او حركت مى كند.
- بريم؟؟؟
طورى نگاهش مى كند انگار كه مسخره ترين جمله دنيا را گفته.
- نهال كجاست؟؟
- با عطا رفتن .....،تا ايستگاه يك مسابقه گذاشتن.
از جاش بلند مى شود ،سعى مى كند عصبانيتش را كنترل كند. تنها مى گويد:
- واقعاً كه!
سرش را پايين مى اندازد و عصبانى حركت مى كند.
صد در صد فرار و بر قرار ترجيح داده .از دست نهال و بچه بازيهاش كفرى شده ،...از عطا بيشتر كه عقلش را دست او داده.
انقدر غرق در افكارش است كه متوجه اطرافش نيست ...فاصله اش با امير على زياد شده.....با فرياد "مواظب باش " امير على بر مى گردد كه با پسرى قوى هيكل برخورد مى كند و بلافاصله نقش زمين مى شود.
دخترى كه همراه اوست، با قيافه ی عجيب و غريبى به كنارش مى آيد.
romangram.com | @romangram_com