#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_256
نيم نگاهى به امير على مى اندازد ،ابروهاى او هم در انتظار جواب بالا مانده.
جرعه اى از چاى داغ را به زحمت فرو مى دهد.
- راجع به سفرش به ايتاليا و .....بيشتر راجع به جزيره ی موميايى هايى كه تازه اونجا كشف شده..
لبش را گاز مى گيرد .....از اين افتضاح تر نميشود..."..كى راجع به اجساد موميايى مودب و از اون بدتر با احساس حرف مى زد؟!"
حالا ديگر چشمهاى امير على حالتى از تمسخر گرفته اند .
- معلومه ايشون احترام خاصى براى مرده ها قائلن!
حالت چشمهاش به خاطر لبخندى كه پشت لبهاش مخفى كرده ،تابدار شده.
- عالى به نظر مياد ، تبريك مى گم!
نهال انقدر از توصيف نازنين تعجب كرده كه اگر نازنين عصبانى نبود ،حتماً مى زد زير خنده.
احساس حماقت مى كند ،....صورتش از فرط خجالت و عصبانيت سرخ شده ......فنجانش را كنار مى زند .
- من الان ميام !
سريع به سمت دستشويى مى رود.
***
همانطور كه صورتش را به سمت آسمان نگه داشته، مى پرسد:
romangram.com | @romangram_com