#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_255
سنگينى چشمهاى امير على را روى خودش حس مى كند ......انگار او هم منتظر جواب است .......سعى مى كند حضورش را ناديده بگيرد .....آسان نيست!
صدايش كمى بلند مى شود.
- صحبت هامون خيلى جدى بود ..اوووم ....معلومه كه خيلى اصيلن!
درمانده تلاش مى كند خصوصيات موجه تر و بارز ترى پيدا كند....يک چيز خاص، كه به خواستگارش نسبت به شخص روبرويش برترى بدهد.
ظاهرى كه هيچ شانسى نداشت،دقيقاً همانى بود كه نهال پيش بينى كرده بود.
قد بلند ولاغر....پوست قهوه اى و دهانى به شدت گشاد و لباسهايى.....
اووووووف ......نهال راست مى گفت ...حقيقتاً شباهت زيادى به پرفسورهاى عهد قجر داشت!
نهال ریز ریز مى خندد .
- اصل و نسبش را كه خودم ديدم! پرسيدم چى مى گفت؟
با حرص نگاهش مى كند و توى دلش هزار خط و نشان مى كشد.
- خيلى مودب و با احساس حرف مى زد.
- راجع به چى؟!
حالا ديگر مطمئن ست نهال اشاره هايش را گرفته و براى اينكه سر به سرش بگذارد، بى خيال نمى شود.
romangram.com | @romangram_com