#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_254
نهال سر مى كشد تا نگاهى بندازد.
امير على حرفهایشان را شنيده ، نگاهى به بوتهاش مى اندازد ،هر چه دقت مى كند، حتى قسمت كوچكى از آن ،از جنس خز نيست !
نهال دوباره مى پرسد :
- بالاخره مى گى اين يارو پرفسوره چطور بود يا نه؟!
- آهان پرفسور.....اولاً يارو چيه؟ ......جناب پرفسور ...... بعدم كه خوبه....
سعى مى كند با اشاره ی چشم و ابرو، نهال را از ادامه ی بحث بازدارد.
حواسش هنوز به آن سمت است و امير على و سيگارى كه روشن مى كند ....بدون اينكه بخواهد، روى همه حركات اين تازه وارد حساس شده ....
پسر نامدارا ست !...خيلى وقت است كه سنگينى اين نگاه ثابت را حس كرده ....
ظرفش را كنار مى زند و تكيه برآارنج ،روى صورت نازنين كه مدتى ست بهش خيره شده ،دود سيگارش را بيرون مى فرستد..
نگاه امير على در ميان هاله دود ،كه می آید روش، هول زده ادامه مى دهد:
- يعنى خيلى خوبه !!!
نهال مى چرخد سمت امير على و با شيطنت مى خندد.
- موافقم.....خيلى خوبه ....حالا چى مى گفت؟!
آرزو مى كند كاش نهال لحظه اى خفه شود!
romangram.com | @romangram_com