#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_251
نازنین شرمنده، سرش را پایین می اندازد. عطا با ملامت بهش نگاه می کند.
نهال همه ی خنده اش را در یک لبخند کنترل شده خلاصه می کند.
- خب... به قول مهربان، آب به آب شدین، شکمتون سفت شده!
عطا اخمی تحویلش می دهد. قرص را کنار می گذارد و مردد می گوید: متاسفم... یه لحظه از حرف نازنین شوکه شدم.
نازنین، همانطور سر به زیر، آرام می گوید: دیدم خوشرنگه... روشم نوشته اکس...
سکوت امیرعلی باعث می شود سر بلند کند. چشمهاش دیگر ماده شیر آماده ی حمله نیست. خجالت زده است و نادم.
- ببخشید بهتون تهمت زدم... متاسفم.
این نازنین ِ خالی از غرور را بیشتر می پسندد؛ هر چند، این حالتش را مدیون آب و هوای متفاوت تهران باشد و اختلالات گوارشی اش!
آرام سر تکان می دهد.
- اوکی.
عطا سعی می کند جو را عوض کند.
- راست میگن آدم نباید عقلشو بده دست دخترا!... چایی سرد شد.
نهال سینی را می آورد.
romangram.com | @romangram_com