#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_250

امیرعلی دوباره نفس عمیق می کشد. باید خونسرد باشد! دو دستش را به کمر می زند و به نازنین خیره می شود.

عطا تا به حال قرص روان گردان را از نزدیک ندیده ولی هر چه شنیده، قرصها، بدون بسته بندی کارخانه ای و انقدر شیک هستند.

نازنین و نهال، منتظر عکس العمل او هستند.

مردد می پرسد: اینا رو می خوری؟!

یک دست امیرعلی بالا می رود و معذب روی دهانش کشیده می شود.

- آره... ولی اکستازی نیست...

هر سه ساکتند. انگار این توضیح، کم بوده. دوست ندارد مسئله را بازتر کند ولی در برابر سه جفت چشم پر از سوءظن، مجبور است.

"خدا لعنتت کنه دختر!"

همین را کم داشت که مشکلش را برای همه شرح دهد... حالش مخلوطی ست از حرص و خجالت و تمسخر.

- اینا لکستیوه.

نگاه گیج آنها را که می بیند، بی میل ادامه می دهد: برای... کار کردن ِ... شکمه...

- یعنی ملین؟!

نهال لبها را به هم فشار می دهد تا جلوی خنده اش را بگیرد. امیرعلی بیشتر حرص می خورد.

- فارسیش نمی دونم چی میشه...

romangram.com | @romangram_com