#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_248

نازنین چانه اش را بالا می دهد. با تاسف سر می جنباند و می خواهد رد شود که امیرعلی نگهش میدارد.

- صبر کن ببینم!

- چیزی شده؟!

عطا با اخمی پر سوال، ایستاده و پشت سرش نهال با کنجکاوی.

نازنین دستش را آزاد می کند.

- از آقای راد بپرس... همین کسی که هر کمکی می تونی بهش می کنی... خودتو دوستش می دونی... میای خونه ش؛ میاریش خونه ی خودمون...

اخم عطا غلیظ تر می شود.

- چی شده امیرعلی؟!

امیرعلی شانه بالا می اندازد.

- من خودم هم هنوز نفهمیدم!

عطا کلافه و بی طاقت از نازنین می پرسد: درست حرف بزن ببینم قضیه چیه...

- آقا معتادن...

نهال و عطا هم از تعجب خشکشان می زند.

- قرص روان گردان می زنه.

romangram.com | @romangram_com