#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_247
با دیدن نازنین،متعجب میان صحبت، لبخند آرامی می زند.
با این لبخندها می خواهد چه چیزی را مخفی کند؟! چه کسی را فریب بدهد؟!
با انبر، شیرینی ها را در ظرف می چیند. نگاه ِ نازنین، دوباره به ورق سبز رنگ قرص می افتد. لبش را می جود.
وارد آشپزخانه می شود. نفسش را با حرص بیرون می دهد. نه احمق است، نه اجازه می دهد کسی احمق فرضش کند. می ایستد کنار او.
- فکر نکن نمی دونم معتادی؛ اکس می زنی.
امیرعلی صدای ریچارد را نمی شنود. متعجب به او نگاه می کند و سردرگم می گوید: وات؟!!
نازنین ساکت، فقط نگاهش می کند. حس می کند دوباره شده همان ماده شیر خشمگین! گیج به ریچارد می گوید بعدا تماس می گیرد. گوشی را روی کابینت می گذارد و انبر را رها می کند.
- چی گفتی؟!
دوئل نگاهشان دوباره شروع شده. نازنین عصبی و امیرعلی متعجب.
سکوتشان که طولانی می شود، امیرعلی باز می پرسد: به من گفتی چی؟!
- معتاد... نیستی؟!... روان گردان نمی زنی؟!
- روان گردان؟!! این دیگه چیه؟!
تا به حال انقدر در عمرش تعجب نکرده.
romangram.com | @romangram_com