#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_246
صدای کری خواندن نهال و عطا می آید.
وای نهال... عطا... نهال که بچه است و احمق... گول ظاهر بی عیب و نقص این معتاد روانی را خورده. عطا هم که این اواخر باهاش خیلی صمیمی شده، حتا خانه اش هم آمده...
- نازنین خانوم! پس چی شد این چایی؟!
به خودش می آید... چای می خورند و می روند... باید همه چیز را به عطا بگوید.
سینی را برمی دارد و بیرون می رود. با دیدن او، اخمهاش بیشتر در هم می رود و انگشتهاش را دور ِ سینی فشار می دهد.
مردک معتاد!
همانطور جدی می گوید: نمی دونم قند کجاست.
می نشیند نزدیک نهال.
امیرعلی بلند می شود.
- نمیدونم اصلا دارم یا نه!... ولی شیرینی هست.
به آشپزخانه و رفتن امیرعلی سرک می کشد. نکند بخواهد توی شیرینی...
صدای زنگ موبایلش دوباره بلند می شود. باز هم ریچارد است؛ چیزی را فراموش کرده.
همانطور که حرف می زند، کابینت ها را می گردد.
نازنین بلند می شود، مردد کنار کانتر می ایستد. امیرعلی سراغ یخچال می رود و جعبه ی شیرینی را بیرون می آورد.
romangram.com | @romangram_com