#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_245
- اِ... توی قهوه ش زهرماری بود؟!
نازنین بهش چشم غره می رود. سینی لیوانهای قهوه را برمی دارد و به آشپزخانه می رود.
لیوانها را می شورد ، خشک می کند، چای می ریزد. قندان را پیدا نمی کند. دوست ندارد در کابینتها سرک بکشد. کنار ظرف های شکر و قهوه و چای را نگاه می اندازد. یک ورق فسفری رنگ قرص، روی در شیشه ای یکی از ظرفهاست. برش میدارد تا ببیند داخلش قند است یا نه که نوشته ی انگلیسی ِ روی قرص، خشکش می کند.
اِکس؟! قرص اکس؟!
امیرعلی صحبتش را تمام کرده و وارد می شود.
- دوباره بازی می کنید؟!
نهال سر تکان می دهد.
- اوهوم... ایندفعه می خوام انفرادی شکستش بدم.
کنارشان می نشیند. حدس می زند نازنین دستشویی باشد.
نازنین، خیره به رنگ سبز روی ورقه ی قرص، یاد هشدارهای پدرش می افتد درباره ی قرصهای روان گردان... درباره ی ظاهر فریبنده و زیبای قرص ها و عوارض مخربشان...
یاد برنامه ی تلویزیونی که درباره ی قرصهای اکس دیده... حرفهای عمو رضا... توصیه های مادرش که به هیچ عنوان در دانشگاه، از هیچ کس قرص نگیرد؛ حتا مسکن... حتا اگر از دل درد و سر درد، کارش به دکتر کشید.
یعنی امیرعلی قرص اکس مصرف می کند؟! معتاد است؟!
تعجب و بهتش، به خشم و اخم تبدیل می شود. با نفرت، ورق سبز رنگ را روی کابینت رها می کند و دستی به پیشانی اش می کشد. بی اعتمادی و بدبینی ش نسبت به این مرد جوان، بی دلیل نبوده... چه کسی باور می کند این مرد خوش ظاهر و موجه، با آن ژست های جنتلمن مابانه و مودب، به روان گردان معتاد باشد؟ سیگار که می کشد، م*ش*ر*و*ب که می خورد، آن هم از رفتارش با دخترها... اول که ب*غ*ل کردن نهال، بعد هم آن دختر ِ ژیگول در دفتر کارش... که برای "کار ِ همیشگی" آمده بود... حالا هم که قرص اکس...
romangram.com | @romangram_com