#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_244
ریچارد است؛ یکی از نماینده های کمپانی. تعجب می کند آن وقت روز تماس گرفته.
وقتی جواب می دهد، می فهمد برای کارهای مربوط به دفتر، به اروپا سفر کرده.
نهال، از همانجا که نشسته، به او نگاه می کند. با ژست خاصی به دیواره ی بالکن تکیه داده و صحبت می کند.
لبخند می زند و آرام ولی پر شیطنت می گوید: لامصب آخر ِ کلاسه!
نگاه تیز آن دو را که می بیند، سریع اضافه می کند: جای برادری!... نگاه! عین بلبل انگلیسی حرف می زنه!
نازنین لبخند نیمداری می زند.
- ولی عین مراد هم بلد نیست فارسی حرف بزنه!
نهال لب ورمی چیند.
- به این قشنگی صحبت می کنه...
عطا کشدار و آمرانه می گوید: بــــــــازی کن بـــچه!
نفس عمیقی می کشد.
- دوباره سوسکت می کنم پسرعمو جان!
عطا پوزخند می زند و به نازنین می گوید: چایی دم کشید... یه دو تا میریزی بیاری؟ تا جیگرم تلخ شد با این قهوه ی زهرماری...
نهال حین بازی می خندد.
romangram.com | @romangram_com