#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_243


می گوید "هر چی تو دوست داری" و به بالکن می رود.

عطا چای را دم می کند و برمی گردد.

- خب... چی شد؟

- دارم فکر می کنم چی بگم... امیرعلی گفت هر چی من بگم.

- این بازی قبول نبود... امیرعلی حرفه ایه.

نهال دوباره قطعات را روی هم می چیند و در همان حال می گوید: بیا یه دست دیگه بازی کنیم... دوتایی.

موبایل امیرعلی زنگ می خورد.

نهال می گوید: تو بچین تا من بیام.

گوشی را برمی دارد، پشت و روش را نگاه می کند و با شیطنت می خندد.

- بابا امریکایی!

عطا اخم می کند.

- فضولی نکن... ببر بده بهش.

امیرعلی از لای در، با لبخندی سپاسگزار،گوشی را می گیرد.


romangram.com | @romangram_com