#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_242

- جانم! بردیم!... سوسک شدین!

عطا می خندد و قطعات را جمع می کند. و نازنین، با لبخندی آرام، گوشه ی لبش را با دندان می کند.

ه*و*س سیگار کرده. بلند می شود، کنار در بالکن می ایستد و سیگاری می گیراند.

عطا می گوید: این که نچسبید... اجازه هست یه چای درست کنم؟!

نهال با شیطنت می گوید: چون باختی نچسبید؟!

امیرعلی سر تکان می دهد و با دست، به آشپزخانه اشاره می کند.

نهال به امیرعلی چشمک می زند.

- حالا چی ازشون بخوایم؟!

پک محکمی به سیگار می زند و از سرش می گذرد " بخوایم نازنین همون سه ساعتی که خودش پیشنهاد کرد، حرف بزنه و بخنده!"

از فکرش خنده اش می گیرد. نه! نیازی به این کار نیست. امروز خیلی بهتر از دفعات قبل بوده.

نازنین هم برمی گردد به امیرعلی و سیگار بین انگشتهاش نگاه می کند. طوری که امیرعلی سریع می پرسد " دودش اذیت می کنه؟"

بی تفاوت جواب می دهد "نه".

حدس می زند از باز بودن ِ در، سردش شده.

نهال دوباره می پرسد: چی ازشون بخوایم؟!

romangram.com | @romangram_com