#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_241


با همان لبخند، چشم از صورت متعجب نازنین می گیرد و سه لیوان دیگر را به مهمانهاش می دهد.

***.ستون دیگر استحکام اولیه را ندارد و کشیدن قطعات، با مکث بیشتری همراه است.

نهال اصرار می کند امیرعلی یکبار دیگر حرکتش را تکرار کند.

نازنین می گوید: اون دفعه هم شانسی شد!

و با دقت، حرکتش را انجام می دهد. امیرعلی وسوسه می شود دوباره امتحان کند.

نهال هم حرکتش را می کند.

نوبت امیرعلی که می رسد، می پرسد: شرطمون چی بود؟!

- هر چی برنده بخواد.

هر چهار جفت چشم، به ستون است و دست امیرعلی.

نگاهش با شیطنت، یک لحظه می رود روی صورت نازنین، می گوید " هرچی؟!" و سریع، یک تک قطعه را از پایین ستون بیرون می کشد. دوباره هیع ِ نهال و اینبار لبخند نازنین و شگفتی ِ عطا.

- تو خیلی حرفه ای هستی ها!

می خندد و آخرین جرعه ی قهوه اش را می خورد. به پشت مبل تکیه می دهد و می داند عطا دیگر از پس ِ ستون ِ لغزان برنمی آید.

عطا که قطعه اش را می کشد، ستون فرو می ریزد. نهال با هیجان دست می زند.


romangram.com | @romangram_com