#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_240
نهال به هر دو، چپ نگاه می کند.
- بازنده ها باید هر چی برنده ها خواستن انجام بدن... تصویب شد! حالا حرکتو ببینین، برین برای همه تعریف کنین!
قطعه ای از ردیفی که نازنین برداشه بود، بیرون می کشد. برای امیرعلی چشمک می زند. امیرعلی لبخند می زند و از وسط ستون، یک قطعه بیرون می کشد.
همه ساکت و متمرکز روی قطعات هستند تا دوباره نوبت به امیرعلی می رسد.
به ستون نگاه می کند می گوید: قهوه تون سرد نشه...
لیوانش را برمی دارد؛ بدون شیر و شکر ازش می چشد و همانطور نگاهش روی ستون، بالا و پایین می رود.
- چی شد برادر؟! هنوز خیلی جا داره واسه ریختن!
به لبخند عطا نگاه می اندازد و پوزخند نازنین؛ و دوباره روی یکی از قطعات نزدیک پایین که دو طرفش خالی شده.
جرعه ای دیگر از قهوه... نفسش را حبس می کند. دستش که به طرف قطعه می رود، نهال سریع می گوید: نه امیرعلی!... اون نه!
نفسش را بیرون می دهد. دستش لحظه ای روی قطعه ی دیگری می رود ولی بلافاصله پایین برمی گردد و تک قطعه را بیرون می کشد.
صدای "هیع" ِ نهال و نازنین بلند می شود. ستون، یک پله پایین می رود ولی پا بر جا می ماند.
قطعه را روی ستون می گذارد؛ جرعه ای قهوه... و حالا وقت ِ لبخند زدن به آن پوزخند محو است.
- بابا دمت گرم!
- وای! گفتم باختیم رفت!
romangram.com | @romangram_com