#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_236

امیرعلی به خانه ی مرتب نگاه می کند. نفس راحتی می کشد. تنها جایی که به هم ریخته، روی کانتر است. زیر سیگاری و لیوان شیر صبح و لپ تاپ باز. خوب است! زیاد هم مهم نیست!

نازنین و عطا روی کاناپه می نشینند و نهال، همانطور ایستاده میان سالن، با چشم همه ی گوشه و کنار را وارسی می کند.

- م*س*تر! خونه ت خوشگله ها! فقط یه کم زیادی خلوته!

امیرعلی فقط لبخند می زندو زیر سیگاری و لیوان خالی را برمیدارد و به آشپزخانه می رود.

نگاه نازنین، روی بار کوچک ثابت شده. نهال اما به طرف بار می رود، با پشت انگشت، دینگی به گیلاس ِ واژگون شده می زند و خم می شود تا روی بطری ها را بخواند.

نازنین تشر می زند: نهال! بیا بشین!

نهال از گوشه ی چشم نگاهش می کند و غر می زند: داری نقش مامان شکوهو بازی می کنی؟!

و بلندتر تکرار می کند: عجب خونه ی خوشگلی داری! معلومه خوش سلیقه ای!

امیرعلی قهوه ساز را روشن می کند و فقط می گوید "مرسی".

نهال با شیطنت در ِ بطری ش*ر*ا*ب را باز می کند. صدای بیرون زدن چوب پنبه ی در ِ بطری، باعث می شود عطا "نچ" کند. نهال، بی خیال، با لبخند انگشت اشاره اش را به طرف عطا خم می کند و اشاره اش به عکس گرفتن است. عطا نیمخیز می شود. نهال بی صدا می خندد؛ بطری را بو می کشد، چینی به دماغش می دهد و درش را دوباره می بندد. میان نازنین و عطا می نشیند و با شیطنت و خنده زمزمه می کند:

- یه عالم زهرماری داره!

هر دو متوجه کنایه اش به "زهرماری" گفتن ِ شکوه می شوند.

ابروی چپش را بالا می اندازد و همانطور آرام می گوید: زهرماری های رنگ وارنگ خوشگل!

بعد خم می شود روی میز، دست می کند توی ظرف آجیل و یک بادام هندی برمی دارد.

romangram.com | @romangram_com