#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_235
نازنین و عطا تیز نگاهش می کنند.
امیرعلی لبخند می زند.
- هر جا شما بخواید... ولی من کافه ای که قهوه ی خوب داشته باشه نمی شناسم.
نهال مجال ِ اظهار نظر به بقیه نمی دهد.
- پس مجبوریم خونه مزاحم بشیم دیگه!
عطا با تاسف سر تکان می دهد.
- امیرعلی کلا از بیرون اومدن و گردش با تو پشیمون شد!
امیرعلی سریع می گوید: نه... خوشحال میشم...
عطا نایلون را کنار می زند و همانطور که کفش می پوشد، می گوید: بریم... گاز این ذغالا منو گرفته؛ سرم سنگین شده...
نهال با شیطنت جواب می دهد: قهوه می خوری خوب میشه!
و پشت سرش پایین می رود.
در آپارتمان را باز می کند و کمی عقب می ایستد تا مهمانهاش وارد شوند.
نهال، بی تعارف و با کنجکاوی داخل می رود و پشت سرش نازنین و عطا.
romangram.com | @romangram_com