#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_234

تغییری در نازنین نمی بیند.

- منم از صدای باد می ترسم.

نهال دوباره می خندد.

- صدای باد؟!

شانه بالا می اندازد.

- اوهوم!

عطا چشمک می زند.

- چه ترس دخترونه ای!

نازنین هم آرام لبخند می زند. نمی داند خنده اش با تمسخر است یا نه... ولی بالاخره از آن اخم و نارضایتی درآمده.

طبق عادت، صبحانه اش را کامل می خورد. تنها چیزی که کم دارد، یک لیوان قهوه است.

عطا می گوید "اینجا قهوه نداره، داشته باشه هم قهوه ی مالی نیست!"

نمی داند چرا بدون فکر پیشنهاد می کند: پس قهوه ی بعد از صبحانه، مهمون من هستید.

نهال سریع استقبال می کند.

- کجا؟! خونه ی شما یا کافی شاپ؟!

romangram.com | @romangram_com