#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_233


- مراد؟! دوست پسر ِ تو؟!

نهال مدل نشستنش را عوض می کند و با تاسف سر تکان می دهد.

- هم منو می خواد، هم نازی رو... یه سری که عطا غیرتی شد، نزدیک بود بال و پرشو بچینه... درسته خیلی دوستش دارم؛ ولی به خاطر خواهرم حاضر شدم کنار بکشم.

عطا به صورت جدی و متعجب ِ امیرعلی نگاه می کند که حرفهای نهال را باور کرده.

- نهال! مردم آزاری نکن! امیرعلی جان! داره اذیتت می کنه... طرف، اصلا آدم نیست... حیوونه بابا!

- یعنی خطرناکه؟!

نازنین هم به حرفهای آن دو لبخند می زند.

- نازنین که از مورچه هم می ترسه!... شیطونی بسه! منظورش کاسکوی مهربانه... اسمش مراده... تنها حیوونیه که نازنین شب کاب*و*سشو نمی بینه!

نهال می خندد.

- البته اونم چون میدونه توی قفسه و قدرت دیوید کاپرفیلدی نداره که از میله ها رد بشه!

امیرعلی به خنده ی آن دو نگاه می کند و صورت نازنین که دوباره معذب و سر به زیر شده.

دلیل ِ نفس راحتش را خودش هم نمی فهمد.

لبخند می زند و می گوید: خب هر کس از یه چیز می ترسه... این که خنده نداره.


romangram.com | @romangram_com