#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_232
امیرعلی هم از دور، گربه ی گل باقالی ِ سرگردان بین تخت ها را دیده. دیگر دارد به دیدن اینهمه گربه ی آواره عادت می کند. وقت ِ آمدن، جسی ازش پرژن کت خواسته و چند باری هم سراغش را گرفته. اما در تهران، جز گربه های ولگرد که میان آشغالها جولان می دهند، نژاد دیگری ندیده.
نهال همچنان برایش توضیح می دهد.
- کلا از همه مدل جک و جونور می ترسه!
عطا اضافه می کند: به جز مراد!
- دوست پسرت؟!
نهال پقی می زند زیر خنده.
- آره... خود ناکسش!
عطا میان خنده تذکر می دهد: بی تربیت نشو دیگه!
حس کنجکاویش باعث می شود لحظه ای به نازنین نگاه کند و مردد بپرسد: تو هم دوست پسر داری؟
نازنين متعجب نگاهش می کند و نهال با شیطنت چشمک می زند.
- آره بابا!... البته قبلا یکی بود به از شما نباشه، خیلی کار درست بود! حیف که رفت خارج!
خم می شود طرف نازنین و آرام می گوید: پوریای بهناز خانومو میگم!
بعد راست می شود و ادامه می دهد: الان با مراد بلبل دوسته!
امیرعلی گیج شده.
romangram.com | @romangram_com