#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_231
- آبجی! چرا اینجوری همش می زنی؟! کارگری لقمه بگیر، بهت بچسبه! آ... آه! بفرما!
امیرعلی به مدل ِ نشستن و حرف زدنش می خندد. نازنین لقمه را رد می کند. نهال چشم و ابرویی نازک می کند؛ همه ی لقمه را یکجا، به سختی در دهان جای می دهد و با دهان ِ پر می گوید: نبینم غمتو!
عطا به خوردن او اخم می کند.
- حالمو به هم زدی! حالا کارگری نخور اشتهامونو کور کردی!
بعد با شیطنت به نازنین می گوید: هنوز تو فکر اون حیوون ِ زبون بسته ای؟!
نازنین بهش اخم می کند.
- نه... تو فکر بی معرفتی ِ شمام!
- ای بابا! کوتاه بیا!... امیرعلی نجاتت داد دیگه!
امیرعلی از کلمه ی "نجات" تعجب می کند. نهال لقمه را به زحمت قورت می دهد. جرعه ای چای سر می کشد و می گوید: م*س*تر! این خواهر ِ ما، نه فقط از چهارپایان، که از بندپایان و نرم تنان و حشرات و سگ سانان و گربه سانان هم می ترسه!
عطا یکباره به طرفی از محوطه اشاره می کند.
- گفتی گربه سان،... الان دوتاشونو نزدیک تخت دیدم.
نازنین خودش را جمع می کند و به عقب تکیه می دهد.
عطا همانطور که می خندد، سریع می گوید: شوخی کردم!... بشین بابا!
romangram.com | @romangram_com