#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_230

"داری خودتو گول می زنی!"

مردد به نیمرخ او نگاه می کند. از این حمایت و نزدیکی خوشحال است. بقیه اش مهم نیست!

کاش همیشه اینطور در آتش بس بود!

عطا و نهال، جایی کناره ی راه ایستاده اند. با دیدن نازنین، هر دو می خندند.

- تونستی بیای؟! فکر کردم گیر کردی!

- قیافه شو نگاه!... سالمی؟! ببینمت! دست و پاتو نخورده؟!

نازنینبه هر دو اخم می کند. امیرعلی می خواهد بگوید "دوباره اخم!" ولی متوجه چشمهای پُر ِ او می شود.

گریه می کند؟! یعنی انقدر ترسیده؟!

از بی تفاوتی و خنده ی عطا و نهال دلخور می شود. جرات همدردی ِ بیشتر ندارد. فقط از جیب کنار کوله اش، بطری کوچک آب معدنی را بیرون می کشد، درش را باز می کند و به طرف نازنین می گیرد.

نازنین سعی می کند بغضش را پس بزند. بطری را می گیرد و کمی می نوشد. زیرلبی تشکر می کند و پشت سر نهال و عطا به راهش ادامه می دهد.

در ادامه ی راه، حس خوبی دارد. نازنین اخم آرامی دارد ولی حداقل می داند این اخم، برای او نیست. همچنان نزدیک به او راه می رود و دستش، هنوز آماده ی حمایت است.

گیج است. از این فکرهای مسخره... از این فوکوس کردن ِ غیر ارادی روی یک دختر چموش و مغرور. گیج است ولی این همراهی ِ بی حرف، احساس خوشی بسیار قوی تری نسبت به پیدا کردن ِ واسطه ی انتقال وجه دارد که این چند روز داشته.دو ساعت بعد، آفتاب بی جان اواخر پاییز، کوهستان را پوشانده. همان مسیر را برگشته اند و در یکی از رستورانها، روی تختی نشسته اند که اطرافش با نایلون های ضخیم پوشیده شده و منقلی پر از ذغال سرخ، میانشان است.

پیش خدمت، با سینی سفارشها می رسد. املت، عدسی و چای.

نازنین، بی میل و ساکت غذا می خورد. نهال، یک پا را زیرش جمع می کند و پای دیگر را ستون بدنش می گذارد. همانطور که لقمه ای بزرگ از املت می گیرد و به طرفش دراز می کند، می گوید:

romangram.com | @romangram_com