#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_229


وقت خوبی ست برای تلافی. می تواند بی توجه بهش، مغرور از کنارش بگذرد. یا تمسخر کند. هر دو کار را، نازنین باهاش کرده.

به بالا و پایین نگاه می کند و مردد است چطور از خجالت ِ این همیشه اخموی ِ حالا ترسیده در آید!

بوی بدن حیوان، از آن فاصله ی کم، آزار دهنده است.

- حالا چطوری بریم بالا؟!

دوباره نگاهش می کند. این صورت ِ بی رنگ، انقدر کودکانه و مظلوم شده که دلش نمی آید بیشتر آزارش بدهد. لبخندش رنگ کمک و همدردی می گیرد. دست می گذارد روی کوله پشتی که از دوشش آویزان است و به جلو هلش ی دهد.

- بریم، من مراقبم.

نازنین مقاومت می کند.

- ببین! همه دارن رد میشن و میرن... کاری نداره!

فشار دستش را بیشتر می کند.

- از این طرف ِ من بیا... قول میدم حتا نگاهتم نکنه!

از کنار حیوان که می گذرند، چنان نفس راحتی می کشد، انگار از چنگال یک ببر، جان سالم به در برده. مغزش به دستش فرمان می دهد دست ِ چسبیده به کوله را بردارد ولی مقاومت می کند.

"هنوز از حیوون دور نشدیم!"

در دل، پوزخند می زند.


romangram.com | @romangram_com