#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_228
عطا و نهال هم برمی گردند. نازنین را که می بینند، نهال می خندد و عطا می گوید: بی خیال! بیا دختر!
نازنین با چشمهای ترسیده، به قاطر نگاه می کند که از کنارشان می گذرد و کمی بالاتر، جلوی یکی از رستورانها می ایستد.
امیرعلی نزدیکش می شود.
- اتفاقی افتاده؟!
نازنین، همه ی حواسش به حیوان، نگران می گوید: این چرا وایساد؟!
نگاه امیرعلی روی قاطر می رود و برمی گردد.
- صاحبش نگهش داشته خب!
نازنین چشم از حیوان برنمی دارد.
- یعنی می خواد همینجا نگهش داره؟!
به جای اینکه فکر کند دلیل اینهمه ترس و وحشت چیست، متعجب می شود از لحن ِ او که بدون اخم و دشمنی ِ همیشگی ست.
لبخند می چسبد به لبهاش. باید از این حیوان متشکر باشد!
مردم از کنارشان رد می شوند. عطا و نهال هم راهشان را می روند.
از سر راه کنار می رود و متعجب می پرسد: می ترسی؟!
سر ِ نازنین، خیره به حیوان، بالا و پایین می شود و لبخند ِ امیرعلی پررنگ تر.
romangram.com | @romangram_com