#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_227


نهال به خیابان و ماشینهای اطراف نگاه می کند.

- خب عقل کل! بسه دیگه! آبرومون رفت!

اما عطا صدای آهنگ را بالا تر می برد تا تمام شدن ِ آهنگ. بعد با شیطنت از آینه به نهال نگاه می کند.

- بازم میگی ماشینت لگنه؟!

امیرعلی به کل کل ِ آن دو گوش می دهد و تصویر صورت خندان نازنین در ذهنش تکرار می شود. دلنشین و... خواستنی!

***راه باریک و سر بالایی کوهستانی، یخ زده و برفی ست.

ردیف رستورانها و مغازه های کنار راه، براش جالب و دیدنی ست. فروشنده ها و خدمه ی رستوران، عابران را به داخل و خوردن صبحانه ی گرم دعوت می کنند.

نهال با شیطنت از عطا خوردنی می خواهد ولی عطا با اینکه خودش هم دلش برای آلوهای ترش و براق لک زده، قصد ندارد اول صبح، براش از آن همه ترشی، چیزی بگیرد.

آویزان می شود به دست عطا.

- عطا... عطایی!... دلت میاد؟!

عطا سعی می کند جدی باشد.

- خیلی راحت دلم میاد!

همه ی حواس امیرعلی به یخ زدگی زمین است و قدمهای آرام و با احتیاط نازنین. کسی بلند می گوید " آقا بپا!" به عقب نگاه می کند و قاطری که دو کپسول گاز را حمل می کند. از روش ابتدایی باربری با حیوان متعجب است که صدای جیغ کوتاهی از جا می پراندش. فکر می کند نازنین زمین خورده ولی ایستاده و خودش را به دیواره ی کنار راه چسبانده.


romangram.com | @romangram_com